حرف دوم...
سلام...
من در پست قبلی گفتم هیچ کس عاشق نیستو از عشق هیچی سرش نمیشه
این حقیقتی که من تو این زندگی یاد گرفتم یا من اون قدر سردو بی احساس شدم
که عشق برام معنی نداره شایدم به خاطر شکستی که خوردم....
من حدود ۵سال پیش برای اولین بار با یه پسر دوست شدم خب اون اولین تجربم بود
و بلد نبودم با پسر چه جوری رفتار کنم من دختر شری بود و هر کاری می کردم ولی
خیلی سخته برای اولین بارم بود.به خاطر همین وقتی خیلی راحت پا رو دلم گذاشتو
لهم کرد از تمام پسرا متنفر شدم با خودم فکر می کردم باید انتقام این ضربرو بگیرم
ولی غافل بودم که اونی که له میشه و خورد میشه کسی نیست جز خودم اون له
نمیشه من له میشم ولی مثل معتادی شده بودم که بدون مواد میره تو خماری منم
بدون پسر می رفتم تو خماری درد تموم وجودمو می گرفت...
بقیه اش باشه واسه پستای بعد نظر یادتون نره![]()

+ نوشته شده در جمعه نهم دی ۱۳۹۰ ساعت 11:25 توسط سارا
|